X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

دنیایی به نام «من»

من صادقانه روز تولدم بغض می کنم

زمان چقدر زود میگذره. 

همه بچه ها وقتی باهاشون حرف میزنی میگی دوس داری چیکاره بشی؟ برنامه ات برای آینده چیه؟ کلی چیز بهت میگن. کلی آرزو. 

ولی من همیشه از بچگی فقططط یه آرزو داشتم: «بزرگ شم»! 

شاید باورتون نشه ولی من فقط همین یه آرزو رو داشتم.

 تا زودتر برم سر کار پول در بیارم مستقل شم.... و نجات پیدا کنم از اینهمه درد و رنج.

زندگی همه آدما تا آخر عمرشون پر از چالشه. این طبیعت زندگیه. ولی من واقعا از دعوا و قهر و ناراحتی متنفرم. از صدای بلند. از آدمای  رو اعصاب و روانی. از معلم پرورشی متنفرم (یهو یاد آهنگ شاهین افتادم! گفتم اول مهرم هست مناسبتی بشه )

همه اینا رو تو بچگیم یا بهتره بگم از بچگیم تا خرخره زدم. از 7 سالگیم تااااا 18 سالگیم که یادمه شدیداااا خونه ما میدون جنگ واقعی بود. (و میتینگ های یک فامیل برای یک دردسر خانوادگی یا همون آش پدر با یک وجب و چند میل روغن اضافه فرد اعلا ) ... بعدشم من دیگه رفتم از خونه وگرنه بازم بود!

دوستان هر صدای بلندی برای بچه یه بمبه. خواهشن پیش بچه ها دعوا نکنید. هضم دعوا واسه بچه ها غیر ممکنه. اون تو دنیای خودش یه گوشه نشسته داره نارنگیشو میخوره. خیلی ببخشید ولی اگه واقعا با هم مشکلی ندارید گه میخورید جلو بچه دعوا میکنید. و  اگه هم واقعامشکل دارید گه میخورید با هم زندگی میکنید. 

من انقد تو بچگیم چوب مشکلاتی که بهم هیییچ ربطی نداشته رو خوردم و انقد صدای بمب شنیدم که الان دو نفر کنارم دعوا کنن یا پا میشم میرم بیرون یا جفتشونو با لگد از اتاق میندازم بیرون. دعوای شما به بقیه ربطی نداره. یا یه آدم روانی یا اعصاب خورد کن کنارم باشه به هیچ وجه تحملش نمیکنم. سریعا یا اونو دک میکنم یا خودم فرار میکنم.

باور کن از فکر اینکه زن بگیرم بعد باهاش نسازمو  مجبور شم باهاش دعوا کنم  میگم ولش کن  زنم نمیگیرم! باهاش دعوام نکنم. یعنی در این حد! همه زنا اعصاب خوردی خودشونو دارن! اینکه برو یکی رو بگیر که باهاش دعوا نکنی که دیگه واقعا یه افسانه اس!

به حد مرگ آرامش و سکوت واقعی رو تو زندگیم دوست دارم و دنبالشم. آدم صبوری هستم تا حدودی. ولی واقعا تا حدودی!

با گذر عمر به این نتیجه رسیدم که تحمل کردن خیلی چیزا مرگ تدریجیه! و تلف کردن عمر. من چرا تو رو «تحمل» کنم ؟! وقتی انقد عمر کوتاهه! چقد قراره عمر کنم که تازه کلی وقتمم صرف تو کنم!

به 30 سالگی! به همین زودی! و به یک چشم به هم زدن! چقد سخت و زود بزرگ شدم!

ولی به آرزوی بچگیم رسیدم! ایشالا شمام به همه آرزوهاتون برسید! 

* به مناسبت روز تولدم که گذشت. و همه شمعهای خیالی ای که با آرزوی بزرگ شدنم  در کانون «گرم» خانواده  توی دلم فوت کردم تا بالاخره بزرگ شدم! 


اتفاقات زیر پوستی

احتمال خیلی خیلی زیاد همه شما اگه شده چند قسمت از برنامه دورهمی مهران مدیری و خندوانه رو دیدید. منکه خودم جدیدا سعی میکنم ببینم. و واقعا هم لذت میبرم. 

دیدگاه آدما خیلی با هم فرق داره.

 یکی میگه حالا اومدن برنامه درست کردن که ملت یادشون بره چقد بدبختن! یکی میگه ای بابا حالا یعنی چی؟ این مسخره بازیا چیه! میان میشینن دست میزنن و دلقک بازیای حرام! و کلی نظر دیگه. 

ولی به نظر من آخرش که چی؟ الان مثلا این برنامه ها نباشه دیگه بدبخت نیستیم؟ مثلا قبلش که اینا نبود خیلی متمرکز بودیم رو بدبختیامون! چه گلی به سر گرفته بودیم؟

کار جالبی که این برنامه ها میکنن اینه که به طور زیر پوستی دارن میگنن بابا کنسرت هم چیز خاصی نیست! همین کاری که یه خواننده میاد میکنه مام گوش میدیمو براش دست میزنیم میشه کنسرت. زن و مرد و پیر و جوونم اومدن کنار هم کسی هم کسی رو نخورده. 

از طرفی دارن حرمت خیلی چیزای مسخره رو میشکنن. که خندیدن حرامه  و دست زدن و شاد بودن و اینا. 

بعدم حالا شما فکر کن همه بمیرن و هیچکی هیچکاری نکنه. چی میشه؟ چیزی درست میشه؟ 

جامعه ایران چه یه عده خشک مغز بخوان چه نخوان داره زیر پوستی عوض میشه. و تا حدود زیادی هم شده.  مجبوره بشه. و این خیییلی خیییلی منو خوشحال میکنه. 

هیچکس آینده رو نمیدونه. ولی ایران خونه ماست. هر جای دنیا بری آخرش هیچ کجا راحت تر از خونه خودت نمیتونی باشی. کاش مردم همه با هم به جای آباد کردن بیرون، خونه رو آباد و قابل سکونت میکردن. خیابونا تمیز. هوا صاف. مردم خوشحال. رفاه و آسایش عمومی عالی. دست همه تو جیب خودشون. همه خوش دل و خوشحال...

 تو ایران کار کنی. بخندی تفریح کنی عشق کنی  و بقیه به حسرت این آرامش و آسایش آرزو کنن کاش اونام میتونستن عضوی از جامعه ایران بودن. 

کاری که مردم آلمان و انگلیس و فرانسه و هلند و ... کردن. 

من رویایی دارم

 که غیر ممکن نیست...

زندگی شاید همین باشد...


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم آخرین فرصت خندیدن ماست

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه  یک ماهی

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد..


کاش مادرم ....


کمی از لبخندهای روزهای کودکی هایم را


کنار پونه ها و نعناهایش خشک می کرد


برای این روزهای دلتنگی ام !



تمام میشود این روزها

تحلیل رفتار متقابل:

#برگزیده_ها 


یک شبهایی باید پشت کنی به قصه‌ء زندگی،باید فراموش کنی بودن را،باید فراموش کنی هر چیزی که پیش آمده، هر مسیری که رفته ایی، هر آدمی که توی مسیر دیده ایی حتی...یک شبهایی باید هیچ کاری نکنی، باید فراموش کنی خواندن را ،نوشتن را ، زندگی راس یک ساعت را، دوست داشتن و دوست داشته شدن را.باید فراموش کنی،از یاد ببری نبودنها را، نداشتنها را...تمام میشوند این روزها، خشک میشوند این زخمها،تمام میشوند و تو تمام نمیشوی، باور کن تمام نمیشوی.زخمهای کودکیمان یادت هست؟رد زخمهایی روی تن و بدن که برمیگردد به سالها دور، سالهای شیرین بازیهای کودکانه، تکه های روشن و برجسته ایی که یادگاران آنروزهای دورند. رد زخمی که روزی خونی بود، درد داشت، امروز دیگر درد ندارد، خشک شده، سر تمام زخمها بسته شده.دیگر رنجمان نمیدهد.جای زخمش مانده و خاطره اش...زخم دل هم میماند..جایش، خاطره اش.می توانی هر روز نمک بپاشی رویش یا بگذاری هوا بخورد خشک شود.زمان که بدهی،این روزهایت که بشود آنروزها، میشینی داستان زندگیت را برای دوستی، فامیلی، آشنایی تعریف میکنی، میگویی از این روزها، از این زخمها که انگار نه انگار روزی کلی درد داشت...دیگر آه نمیکشی، دیگر بغض نمیکنی، اشک نمیریزی.آهت میشود لبخندی تلخ ،بغضت میشود خاطره ایی...تمام میشود این روزها و تو تمام نمیشوی...


1 2 3 4 5 ... 40 >>