X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

آقای یزدی!

همینجور نشسته بودیم با بچه خواهرم حرف میزدیم و میگفت که دایی وای باید مشق بنویسم و این حرفا که نا خودآگاه یاد مدرسه رفتن خودم افتادم. که با چه بدبختی مدرسه میرفتیم و درس میخوندیم. 

من نمیدونم شما چه تصوری از بچگیتون دارید مخصوصا از دوم سوم ابتدایی. ولی من یه شخصیت خاص تو اون سن دارم که کل خاطرات  ابتداییمو مدیون حضور پرشورشون هستم:آقای یزدی.

بچه های الان معمولا معلم های ابتداییشون خانومن. چون  خانوما معمولا با احساس  و مهربونن. و با بچه هارابطه احساسی بهتری برقرار میکنن. 

ولی تمام معلمهای ابتدایی ما مرد بودن. و  آقای یزدی هم معلم سال دوم ابتدایی ما. یه مرد سبیل کلفت  هیکلی با کاپشن آمریکایی که  ابروهای پر پشت و دندونهای ریخته اش به استثنای دو تا دندون جلو که  بزرگ و دراز هم بود چهره عبوس و عصبانیش رو خطرناکتر هم میکرد. 

شنیده بودیم که  معلم تبعیدی بود. یعنی از همه جا رونده و معلم دوم ابتدایی ما شده! 

یه تسمه پروانه ماشین داشت که اونو همیشه با خودش سر کلاس میاورد و چون عصای دستش بود غالبا هم دیگه از کلا نمیبرد. و همیشه هم جاش بالای تاقچه کنار پنجره بود.  

شعار معروفش هم این بود: تشویق برای یکی تنبیه برای همه! 

زمان ما نه تنها  پدر مادرا با کتک  زدن بچه هاشون توسط معلما مخالف نبودن که حتی از معلم درخواست کتک هم داشتن! و ایشون هم  استاد اجابت کتکهای درخواستی. 

شما فکر کن یه بچه دوم ابتدایی که همینجوریشم دلش نمیخواد بره مدرسه یه معلمی داره که صب که میاد سر کلاس همون اول تسمه پروانه اشو میگیره دستش و میگه مشقاتونو بیارید بالا. اصن آدم از استرس کهیر میزد! خیلی از بچه ها سر کلاس از ترس شلوارشونو خیس میکردن! از بس ایشون لطیف بود.

ینی  سیستم جوری بود که کلاس پنجمی ها که شلوغ میکردن میگفتن الان یزدی میاد جوری ساکت میشدن که صدای مرگ هم از کلاسشون نمیومد.

یا یبار تو حیاط مدرسه یکی از بچه ها توپ فوتبالو انداخت روی پشت بوم. و آقای یزدی اومد هممونو جمع کرد و نفری دو تا کف دستی با چوب بهمون زد :-| در راستای همون تنبیه برای همه! 

و یبار یادمه یکی از بچه ها رو انقد با چوب زد کف دستش که از زیر ناخن هاش خون اومد! در حدی که مدیرمون باهاش دعواش شد!

خلاصه دیگه  کلاس دوم تموم شد و ما از خوشحالی تا در میکده شادان و غزل خوان دویدیم که آخ جون  هر بدبختی ای بود دیگه تموم شد و سال بعد با یکی دیگه کلاس داریم. و همینجور شاد و خوش و نغمه زنان رفتیم سر کلاس  سوم نشستییییییم که دوباره آقای یزدی عنر عنر تشریف آوردن سر کلاس ما :|  به نام خدا دوباره یزدی هستم:|

 و لذا من در دوران ابتدایی به قدری ذوق و شوق داشتم  برم مدرسه که هرروز صب که پا میشدم برم گریه میکردم. و  شبها که میخوابیدم همیشه غمگین بودم. همچون خری که از بار فردایش خبر دارد!

خلاصه که داستان کاراش مفصله. و دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته از حق نگذریم که منو زیاد نمیزد. کتکای  من بیشتر شامل اون" تنبیه برای همه" ها میشد! و چون با بابام دوست بود بعضی وقتها تو راه مدرسه منو سوار موتورش میکرد و تا سر کوچه میرسوند! و به این استثنا حس دوگانه غرور و خجالت داشتم! 

یبار خیلی سال پیشا که دیدمش سر حرف  بهش گفتم خداییش بچه ها رو خیلی زدیدا! گناه داشتن. 

خندید گفت تو رو که نزدم! 

فکر کردم دیدم راست میگه. ولی خب این هم دلیل نمیشد که گوشت تنمون نلرزه!

به هر حال  آقای یزدی الان چند سالیه که از دنیا رفته.

 امیدوارم  روحشهر جا که هست  شاد و خوشحال باشه. 

شاید اون بنده خدام فکر میکرده این سیستم درسته.

 ولی کاش  میدونست که یه بچه ۸ ساله  دنیاش اندازه همون چوب نیم متری که باهاش میزدشون کوچیکه. و دستای نرم و کوچیکش ارزش کتک خوردن بخاطر هیچ چیزو  نداره. و نبابد دلش بخاطر  هیچ چیزی بلرزه. و مهمتر اینکه اون بچه همیشه بچه نمیمونه! 


نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: م ل و ر ی ن از [ ایران ]
روحشون شاد ولی همچنان درسیستم آموزشی ما گاهی معلمهای با مشکلات روحی فراوان که باعث آسیبهای جدی به بچه ها می شوند زیاد دیده میشه من از شهر بزرگی مثل تهران صحبت می کنم که تازه با اعتراض أولیا همچنان معلم جایگزین ندارن و همچنان این روزا مدارس دولتی پسرانه واقعا جای ترسناکیه که من حاضر نیستم برای بچم امتحانش کنم با آرزوی روزی که سیستم آموزشی ما هم إصلاح بشه مثل فنلاند و ژاپن
سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 13:12
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هزار سال دیگه احتمالا!
نوشته: نیلوفر از [ آلمان ]
١- سلام قربان. ببین این همه پست کار تخم کفتر نمیتونه باشه ها. خوب فکر کن ببین چى زدى
٢- چرا من نتونستم با ابد و یک روز ارتباط برقرار کنم؟؟ همه تعریفش کردن و منم رفتم سى دى اوریجینال گرفتم ولى نشد که بشه. بادیگارد رو خیلى بیشتر دوستــ داشتم. احساس تافته جدا بافتگى میکنم الان منم میخواستم کلى فاز بگیرم با ابد و یک روز خو
٣- معلم اول و دوم ما یک خانم تپلى مهربووووون بود که منیژه جون صداش میزدیم و اصلا نمیدونم فامیلیش چى بود ولى هر چى خوش گذرانده بودیم سال سوم یک خانوم حسن زاده اى از دماغمون بیرون کشید عقده اى بدبخت اوضاع طورى بود که من سال سوم دبستان قصد ترک تحصیل داشتم که از جمله بزرگترین افتخارات دوران تحصیلم به شمار میره
شنبه 4 دی 1395 ساعت 18:02
امتیاز: 0 0
پاسخ:
۱-سلام بر دکتر نیلوفر عزیز. آفرین معلومه دستت تو کاره ها
۲-اشگال نداره بابا هر کی با یه فیلمی حال میکنه توام با فیلمای ایدولوژیک و انقلابی
احتمالا شعار خونت کم شده بوده چون من بادیگاردو که دیدم دیگه آخرش داشتم شعار اور دوز می کردم! جو گیر شده بودم شدید! خون جلو چشامو گرفته بود برم حق آمریکا رو کف دستش بزارم!
۳-آدم نامرد همیشه هست میبینی چطور ری..دن تو بچگیمون رفت پی کارش.
نوشته: Aqile از [ رومانی ]
ی کم دیگه اگه ادامه داشت اشکم درمیومد . مخصوصا چند خط آخر ک نوشتی خیلی خوبه...
واقعا چطور دلشون میومد اون زمان بچه ها رو میزدن و حتی همین الان ک ب خیلی بچه ها ظلم میشه
پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 19:37
امتیاز: 0 0
پاسخ: