X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

زندگی شاید همین باشد...


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم آخرین فرصت خندیدن ماست

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه  یک ماهی

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد..

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: نیلوفر از [ ایران ]
زندگى همینا هم که باشه خیلى مزخرف و. خسته کننده س
خوش به حال شاعر و شنونده اى که این قدر عاشق زندگیه
سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 20:28
امتیاز: 0 0
پاسخ:

شاعر میگه: شهر ما اگر شاعر داشت که هوا بهتر بود
پول داشته باش عاشق زندگی میشی. بعد میشینی تو هم شعر میگی . چه رژ قشنگی چه آرامشی داری