X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

به مناسبت دو سالگی این وبلاگ

دو سال گذشت! به همین کشکی.وقتی تاریخو ورق میزنم میبینم:

11 سال از اولین روزایی که رفتم لیسانس میگذره. 

7 سال از اولین روزایی که رفتم فوق لیسانس میگذره. 

4 سال از اولین روزایی که رفتم خدمت داره میگذره. روزایی که وقتی توش بودم فکر میکردم هزار سال طول میکشه تا تموم بشه.

و الانم 2 سال از وقتی که این وبلاگ رو شروع کردم. 

بعضی وقتها  وقتی به گذشته نگاه میکنی غصه ات میگیره که چرا انقد همه چیز داره زود میگذره. و در عین حال وقتی توش هستی خدا خدا میکنی که زود تر بگذره تا تو به هدفی که میخوای برسی: به آرامش. 

نوشتن و شروع کردن این وبلاگ یه دلیل اصلی واسه من داشت. اونم این بود که چیزایی که تو سرم مداام میچرخید رو یجا بنویسم. نوشتن ذهن آشفته منو آروم میکنه. همیشه عادت داشتم یه کاغذ میذاشتم جلو دستم و بعد از یک ساعت انقد اسم و جمله توش مینوشتم که دیگه جای نفس کشیدن نداشت. 

تقدیر منم از اول  این بود: یک ذهن آشفته. 

وقتی میخواستم واسه این وبلاگ اسم انتخاب کنم خیلی هیجان داشتم. این اولین جایی بود که تو زندگیم داشتم واسش اسم انتخاب میکردم. (بر عکس بچه های فینقیلی الان که واسه اسباب بازیاشونم اسم دارن! من تو 27 سالگی داشتم واسه یه چیز اسم انتخاب میکردم!)

اینجا دنیای منه. همونجور که هر وبلاگی دنیای نویسنده اشه. ولی هر آدمی یه «من» ه. یه من منحصر به فرد. و اینجا تنها جایه که من همیشه خودمم(البته تقریبا. چون هیچ وقت صد در صد نمیشه بود). بدون ترس از اینکه کی تو رو چی قضاوت میکنه. 

روزای اولی که میخواستم بنویسم یادمه انقدر پاک میکردم و مینوشتم که شاید هر پستم 2 ساعت وقت میبرد. چون دوس داشتم چیزی که از آب در میاد و سند میشه  دقیقا همون باشه که میخواستم بگم. اعتراف میکنم خیلی از پستهامو خودم چندین بار میخوندم و بعضی وقتهام ازشون لذت میبردم 

وبلاگ نویسی به قدرت نوشتن من کمک کرد. ذهن منو تو نوشتن منسجم کرد. و به من یاد داد که چه چیزایی رو بهتر مینویسم و چه چیزایی رو باید یجور دیگه بنویسم. 

مثل اکثر وبلاگ نویس های دیگه منم نمیدونم چند نفر خواننده دارم. چند نفر چیزایی رو که مینویسم رو میخونن و نظرشون چیه. خواننده های خاموش همیشه یکی از سوال های هر وبلاگ نویسیه. ولی من خودم فکر نمیکنم کس زیادی  اینجا رو بخونه. و این شاید یه آرامش هم بهم میده که هر چی دوس دارم بنویسم. مخاطبم بهم جهت نمیده. 

وبلاگ نویسی یه دوره ای داره. دوره اول که مینویسی و میای هی هر روز چک میکنی میبینی هیچکس تو رو نمیشناسه. نمیخونه. دوس داری مخاطب داشته باشی. پس میری و به وبلاگ های دیگه سر میزنی و نظر میذاری. فعال میشی میان پستهاتو میخونن نظر میذارن. و این دوره ایه که من بهش میگم خاله بازی. تو میری واسه یه نفر کامنت میذاری و اونم پشت بندش میاد واست کامنت میذاره. و بعد از یه مدت خسته میشی. چون یه تعداد مخاطب کامنت گذار پیدا میکنی که وبلاگ ندارن ولی وبلاگ خون هستن و میان واست کامنت میذارن. البته من نمیگم کامنت گذاشتن بده ولی اینکه هی خود وبلاگ نویس ها میرن واسه هم کامنت میذارن و این میذاره تا اونم بذاره واگه این گذاشت اون نگذاشت دلخور میشه طرف خاله بازیه! عین مهمونی های عید! یکی از دلایلی که اینجا زیاد کامنت گذاشته نمیشه هم همین عدم رفت و آمد من به هیچ وبلاکیه. که حتی اسم وبلاگم هم تو کمتر وبلاگی هست(شاید دو سه تا). ولی چیزیه که خودم خواستم. مهم نیست.

خلاصه یه 6 ماهی که گذشت دیگه حوصله وبلاگت رونداری و دیگه نمینویسی. کم پیدا میشی. بعد میگی چه کاریه بزار تعطیل کنم بره. و بعد از 6 ماه خیلیا غیر فعال میششن و تعطیل میکنن میرن. و یه عده هم میمونن. منم چند باری خواستم ببندمش. یکبارم حتی بستمش. ولی خب این خونه ذهن منه. اینجا نباشه ذهن آشفته «من» کجا رو داره که بره. 

به هر حال این وبلاگ با همه خوبی ها و بدی هاش همچنان باز است. و افکار ذهن آشفته ی یک «من» خسته در گوشه ای از این جهان هستی رو داره منعکس میکنه. 


از همه دوستانی که از روستاهای مجاور دور و نزدیک تشریف آوردن تشکر میشه.  بعد از مراسم هم مینی بوس دم در منتظرتون هست . 

ضمنا بعضا مشاهده شده بعضی از برادران سیگار کشیدن و خواهران کفشاشونو اون عقب مینی بوس در آوردن. خواهش میکنم  رعایت کنید. مینی بوس روستا خانه ماست. 

دوستان بلند نشید خواهش میکنم شامپاین آوردن. 

سرد میشه بفرمایید.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: نوشین از [ نامشخص ]
سیلام خومشلا
یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 16:43
امتیاز: 0 0
من با لینک کردن وبلاگا مشکل دارم من لینک میکنم خوشم میاد بخونم و بهترین راه در دسترس بودن برای من تنبل همون پیونداست اکسیمجبور نیست لینک کنه نمی فهمم یه لیست طویل تو قسمت پیوندا باشه برای چی ؟ وقتی میگی وبلاگ نمیخونم ؟
منم خوشبختانه تنها خواننده وبلاگم خودمم و این خیلی خوبه ارشیو وبلاگمو حفظم از بس خوندمش:))
شنبه 12 تیر 1395 ساعت 13:39
امتیاز: 0 1
پاسخ:
خیلی وقته دیگه حوصله وبلاگ خوندن و معمولا نوشتنو ندارم.
نوشته: نیلوفر از [ ایران ]
تولد دو سالگى مبارک

اتفاقا چند روز پیش که داشتم وبلاگتو میخوندم به دو تا موضوع فکر میکردم:
١- از بى حاشیه ترین بلاگرها هستى
٢- سبک نوشتنت خیلییییى پیشرفت کرده به خصوص استفاده از طنز و گاهى طنز سیاه و تلخ (دلم قهوه خواست)

آرزوى شادکامى و سرافرازى روز افزون
ضمنا ٢٩ سال کم سنى نیستا
نمیخوتى شام عروسى به ما بدى
دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 21:18
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
خودم اینجوری راحت ترم. لااقل میدونم اگه کسی میاد سر میزنه کامنت میذاره میخونه فقط بخاطر دل خودش داره میاد و نظرش هم بدون هیچ انتظار و اجباری میذاره. گرچه منم آدم بی معرفتی هستم که به وبلاگ بقیه سر نمیزنم و کامنت هم نمیذارم. یعنی هم واقعا حوصلشو ندارم و همم دوس ندارم طرف فکر کنه اومدم کامنت گذاشتم که بیاد کامنت بذاره. یجورایی از دو دو تا چارتا خوشم نمیاد. سیستم عشقی بهتره
نظر لطفته. دارم رو این سبک نوشتن تمرین میکنم. بعضی چیزا رو نمیشه خیلی معمولی تعریفش کنی ملت اعصابشون خورد میشه و خودمم حال نمیکنم اصلا بنویسمشون. ولی اینجوری هم خودم دستم به نوشتن میره هم شاید اگه کسی خوند کمتر به عمق قضیه فکر کنه (شایدم بیشتر نمیدونم )
بازم مرسی.
29 سالم سن کمی نیست واقعا! ولی حالا اگه تو با یه شام کارت راه میفته ما یه شام به تو میدیم تو خودت به هر نیتی دوس داشتی نوش جان کن ما رو بد بخت نکن والا بغرعان واسه یه شام آدم دوستشو از هستی ساقط نمیکنه که
نوشته: arrogant از [ ایران ]
خههههه با این حساب الان باید نوه داشته. باشین
اون ماجرایی تعریف کردم
چیکار کنم تا فراموش بشه
تولد وبلاگتونم تبریک میگم
یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 15:49
امتیاز: 1 0
پاسخ:
البته با برآورد سنی که من از شما کردم شما باید,هم سن نوه ام باشید
ممنون از تبریکت ولی کمکی نمیتونم بهت بکنم. چون حرفی واسه گفتن با این قشر سنی ندارم. جواب بقیه هم سن و سالاتم ندادم دیدی که! تو کامنتهای خیلی قبلی نظر زیاد دادم دوس داشتی یه سر بزن.
نوشته: arrogant از [ ایران ]
یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 10:29
امتیاز: 2 0
پاسخ: