X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

بچه های امروز

عاقا دقت کردین این بچه های جدید چقد چاقالو ان! اصن همیچین لپاشون ماشلا هزار ماشالا گل انداخته و سرخ و سفید و تپلی ان. اصن از بچگی همشون گردن!  اینا همینجوریشم یکم دیگه چاق شن راحت میتونن قل بخورن. بعد ما هممون لاغررر. به جان خودم من ابتدایی که بودم معلممون همیشه به من میگفت ممد رفتی خونه به مامانت بگو یکم غذا بده بخوری نمیری! سو تغذیه داشتیم اصن. 

حالا من اومدم خونه میگم مامان غذا چی داریم انگار بو مو نمیاد! میگه کوفت بخوری انقد میلمبونی!

 من :| 

میگم حالا چی میخوای درست کنی ساعت 1 ظهره! میگه حالا یچی درست میکنیم! یعنی من عاشق این جوابش بودم. همیشه  میخواست غافلگیرشده بمونم. 

میرفتیم سر یخچال یچی خودمون کوفت کنیم. در یخچالو که باز میکردیم بوی آب میخورد تو صورتت! برهوووت. یه بطری آب همینجوری گذاشته بودن اون ته یخچال! جا تخم مرغی هم پر دوا دارو بود. دیگه هییییچ. فک کنم منظورشون این بود که بردار با این دارو ها خودتو خلاص کن از شرت راحت شیم مرتیکه نون خور!

اصن یخچال تو خونه ما صرفه اقتصادی نداشت باور کن! اون دارو ها که یه استامینیفون و سرماخوردگی بود که فاسد نمیشد یه بطری آبم که دیگه یخچال نمیخواست هر جا میذاشتیش یکم خنک میموند بالاخره! یه مرغی تخم مرغی چیزی میذاشتن توش اونم که تا میذاشتن یخچال نیم ساعت بعد مصرف میشد! من نمیدونم اون یخچال مال چی بود! فکر کنم دیدن همه یخچال دارن گفتن مام داشته باشیم یا سر جهیزیه ای چیزی بوده وگرنه ما که کاربرد خاصی ازش ندیدیم!

حالا جالب تر ما بودیم که هر نیم ساعت یبار که میخواستیم بریم دسشویی دچار مرض یخچال گرفتگی بودیم تا میخواستیم بریم دسشویی اول در یخچالو باز میکردیم توشو یه نگا مینداختیم باز میبستیم! یکی نبود بگه آخه اسکول یه بطری آب دیگه دیدن داره! اون دسشوییه هم مال چایی بود. آب مفت چایی مفت برو بینم چیکار میکنی. 

من انقد لاغر بودم تو فوتبال یارو یه شوت محکم میزد من نمیتونستم استپ کنم توپ از کل وزنم سنگین تر بود!

حالا بچه های الان! ماشالا انقد چاقن آدم جرات نمیکنه حرف بهشون بزنه. 


* دوستان عزیز این داستان صرفا زاده تخیل بنده است .پس خیلی جدی نگیرید  صرفا تلاشی در نوشتن طنز واسه اینکه دور هم بخندیم 

ولی در عین حال  همین الان که صحبت میکنیم داستان واقعی زندگی بعضی از خانواده ها هم هست. اونو جدی بگیرید. از اون زاویه به قضیه نگاه کنیم طنز تخلیه.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
محمد میدونستی خیلییییی باحالی...دارم وبلاگتو زیر و رو میکنم و بلند بلند میخندم...واقعا قلمت دوستداشتنی و شیرینه...انگار وقتی ک بعد مدت ها برمیگردی و میخونی برات جذابترم میشن ...
پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 20:23
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه بابا!؟ فکر میکردم فقط متخصص روابط نامشروعم
چه جالب و آغشته با طنز نوشتید عالی بود.حسابی خندیدم.
پسر من واقعا هر ده دقیقه یکبار در یخجال رو باز می کنه کله شو تا کمر داخل یخچال میکنه.بعدم درشو می بنده و میگه تو این خراب شده که هیچی نیست.
ولی واقعا خدا رو شکر یخچالمون پر پر نباشه خالیم نیست حداقل پر میوه اس چون خودم گیاهخوارم و میوه خوار...
منم بهش می گم ببندش در گاراژ مش مندلی نیست که سر تو کردی توش!در عرض ده دقیقه چی باید بهش اضافه بشه که تو اینقدر پر توقعی.
یادش بخیر زمان ما کل دارایی یخچالمون یه سطل ماست و یه هندوانه و یه بسته نون بود با املت از شب مونده فقط همین.
ولی بچه های حالا انقد پر توقعن.
بازم عالی نوشتید لذت بردم.
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 14:21
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم نظر لطف شماست
این مرض یخچال گرفتگی بد دردیه. اصن یه کرمه آدم ناخوداگاه میگه یه سر بزنم حواستم نیستا
واقعا همینه چیر خاصی تو یخچالمون نبود. شاید خیلیا بگن الان که همه چیز زیاده بهتره ولی من قبلنا رو بیشتر دوس داشتم. امکانات کمتر بود ولی فاصله طبقاتی هم انقد تو چشم نبود. هممون هیچی نداشتیم اگه چیزی هم داشتیم خیلی بیشتر از بقیه نبود. چقد اون سادگی رو که یادم میاد دوس داشتم.
نوشته: نیلوفر از [ ایران ]
آره ازون لحاظ عدالت بیشتر بود
ولى راستش من اساسى بدغذا بودم
مامانا هم تزشون این بود که گشنه ش باشه ى چیزى میخوره :)))

ضمنا وقتى میگم آى کیوى مخاطبت رو پایین ارزیابى میکنى نگو نه
نمیدونم با چه منطقى تصور کردى این متن جدى گرفته شده و رفتى پانویس زدى

سلامت باشن پدر محترم
جیبشون پر پول و یخچالتون پر اغذیه
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 07:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته ربطی به آی کیو نداره برداشته دیگه. خودمم فکر کردم از اغراق قضیه پیداست ولی خب کامنت خانوم sona2r رو که دیدم گفتم بزنم زیرش که هر کی خوند در جریان باشه قضیه چیه نخوام هی توضیح بدم خیالمون راحت بشه
نوشته: نیلوفر از [ ایران ]
ممد ی لیوان آب خنک میدی از یخجالتون؟؟ تو یخچال ما فقط قرص هست میخوام به سفارشت عمل کنم بخورم خودمو خلاص کنم؛ بزار لااقل دم آخری با آب خنک از گلوم برن پایین

یک اعتراف: من اول راهنمایی 28 کیلو بودم؛ بعد الان پسرم سوم ابتدایی 38 کیلو هست. بچه جنگ بودیم ما خو.. صدای آژیر و جنگنده مگه میزاشت گوشت به تنمون بمونه؟ البته جنب و جوش و انواع بازیهای حرکتی و خرکی هم بی تأثیر نبود
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 18:41
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قرص چی دارین؟ یه چیزی بردار که ارزش اون آبو داشته باشه لااقل کلی هزینه شده تا خنک شه نکنه بخوری نمیری؟ مطمینی؟ اگه مطمین نیستی ندما! اووو زیاد نخورا! یه قرص میخوای بخوری
من یه بند به آخر داستان اضافه کردم این این صرفا یه داستان طنزه.
ولی دو نکته: اول اینکه واقعا دوره ما بچه چاق واقعا کم بود. اگه یه نفرم بود انقد تو چشم بود همه مسخره اش میکردن. چون به قول تو انقد ما از صب تا شب تو کوچه بازی فیزیکی (بخوانید خرکی ) میکردیم دیگه چیزی نمیموند که چربی شه. خداییش کسی هم انقد هوامونو نداشت که تغذیمون مناسب باشه مثل بچه های الان که مامانه حواسش به همه چیز هست. تغذیه بچه های الان واقعا با زمان ما فرق داره. حتی از دوران بارداری مادر.
دوم: اگه یادت باشه زمان جنگ و اینا تا دهه شصت کوپون میدادن. کوپن همه چیز از مرغ بگیر تا تخم مرغ و حتی سیگار و نفت. وضع مردم خیلی هم بد نبود. شاید به نظر من مردم اون موقع عدالتو بیشتر احساس میکردن تا الان. لااقل دولت با کوپن هم شده یه مرغ و گوشت و تخم مرغی میداد به مردم . عدالت عمومی بیشتر بود.

و اما اعتراف من: بابای من یکی از بدترین باباهای دنیاست . بدون هیییچ اغراقی. و من تو وبلاگم همیشه گفتم. ولی یخچالمون تقریبا هیچ وقت خالی نبوده. در حد خودش سعیشو کرده. همیشه وضعش خوب بوده اگه چیزی هم نمیخریده خودش دوس نداشته بخره نه اینکه پولشو نداشته. گفتم که در حقش بی انصافی نشه.
نوشته: sona2r از [ نامشخص ]
یعنیییی
من اگه اگه اگه یه همچین توصیفی از روزگار یخچالمونو تو دفتر خاطراتم داشته باشم هاااا .... مامانم آسفالتتتممممم میکنه... که اونم یه جای خصوصی هستش نه به این عمومیی...
نتبجه اینکه خیلی خیلی شجاعیییی
ولی انصافا من همش دم در یخچال بودم و همیشه به جز یه مدت کوتاه که خونه مونو تازه عوض کرده بودیم یخچال پر بود... اون دوران وقتی در یخچال خالی رو باز میکردم اشکم در میومد... اما معجزه وار همه چیز حل شد و از اون به بعد هر بار در یخچال رو باز میکنم به یاد اون دوران خدا رو شکر میکنم...
در کل آره همشون شیر خشکی شدن ... سر همین تپلو اند.
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 13:59
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته چیزی که من نوشتم بیشتر شبیه طنزه. گرچه همین الانم هستن خونواده هایی که زندگیشون همین الانم همینجوریه ولی خب دستمایه طنز اغراقه دیگه. بیشتر اغراق بود تا واقعیت زیاد جدی نگیرید