X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

چرا صبور نباشم

چقدر شعر زیباییه این شعر سعدی که چند روزه تو ذهنم نا خود آگاه زمزمه میشه:

چو میتوان به صبوری کشید جور عدو 

چرا صبور نباشم که جور یار کشم...



نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: Shakiba از [ ایران ]
جای نظرم که نداشت اون پستتون ... " و خدایی که در این نزدیکی است" ؛-)
اینو قبلا دیده بودم ، پست شما رو ک خوندم یادش افتادم... بدک نیست یه نگاه بندازین بهش:-)))

جیمر اولین سفر دریائی یا بهتر بگوییم آخرین سفر دریائی خود را به عنوان ملوان در یک کشتی شکار نهنگ بنام ستاره شرق (Star of the East) آغاز کرد . در فوریه سال 1981 کشتی در چند صد مایلی شرق جزایر فاکلند در اقیانوس آتلانتیک جنوبی در حرکت بود که ناگهان دیده بان فریاد کشید نهنگ .... در حدود یک مایلی نزدیک به دماغه جلو کشتی نهنگ عظیمی دیده می شد .
با دیدن نهنگ کشتی سرعت خود را کم کرد و اعظای گروه شکار نهنگ در سه قایق کوچک سوار شدند تا نهنگ را با نیزه های مخصوص شکار کنند . جیمز بارتلی در اولین قایل سوار بود که به نهنگ نزدیک شد . آنها به آرامی پاروها را از آب بیرون آوردند . قایق ها بقدری به حیوان نزدیک شده بود تا نیزه ها درست به حیوان اصابت کند و کار او را یکسره نماید .

وقتی ملوانان نیزه ها را در بدن حیوان فرو کردند بسرعت بطرف عقب پارو زدند تا از ضربات خشمگین دم حیوان در امان باشند .

برای یک لحظه بنظر می رسید که شانس با ملوانان است زیرا نهنگ بزیر آبهای اقیانوس رفت و هیچکس نمی دانست که از کدام نقطه بیرون خواهد آمد . در چنین مواردی این مسئله برای ملوانان حکم مرگ و زندگی است .

ناگهان آب های اطراف آنها متلاطم شد و قایق بارتلی به هوا بلند شد . نهنگ زخمی دیوانه وار بر آب ضربه می زد و آب ها از خون حیوان قرمز شده بود . بعد از مدتی نهنگ دوباره به زیر آب فرو رفت . قایقی به نجات ملوانان آمد ، اما دو نفر از آنها ناپدید شده بودند که یکی از انها جیمز بارتلی بود .

شامگاه جسد نهنگ مرده چهارصد متر دورتر از کشتی بر روی آب ظاهر شد . ملوانان طنابی را به دور نهنگ محکم کردند و آن را به آرامی به طرف کشتی کشیدند ، هوای گرم آنها را وادار می کرد که زودتر نهنگ را تکه تکه کنند . چونکه وسیله ای برای کشیدن این حیوان چند صد تنی به درون کشتی نداشتند . ملوانان با چنگک به جدا کردن قسمت های ضخیم چربی حیوان پرداختند . و این کار بسیار خطرناک بود زیرا اقیانوس مملو از کوسه هائی بود که استشمام بوی خون به آنجا هجوم آورده بود .

قبل از ساعت 11 شب ملوانان خسته که در زیر نور فانوس مشغول کار بودند هنگامیکه شکم حیوان را پاره کردند ، متوجه شدند که چیزی درون شکم حیوان تکان می خورد . گوئی چیزی دارد نفس می کشد .

ناخدای کشتی بلافاصله دکتر کشتی را خبر کرد و بعد دکتر با دقت شکمبه حیوان را پاره کرد که ناگهان پای یک انسان با کفش هویدا شد و لحظه ای بعد آنها یکی از ملوانان گمشده را از داخل شکم حیوان بیرون کشیدند .

باور کردنی نبود ... این ملوان جیمز بارتلی بود ، که بیهوش شده بود ، اما زنده بود . دکتر دستور داد که سطلی از آب دریا به روی بارتلی بریزند تا بهوش آید . دو هفته بارتلی بین مرگ و زندگی در کابین ناخدا بسر می برد . بتدریج بحال طبیعی بازگشت و یکماه بعد قادر بود تعریف کند که چه اتفاقی برای او افتاده بود .

وقتی قایق ما به هوا بلند شد من به درون آب افتادم و در برابر خودم دهان غول پیکری را دیدم که باز شده بود . فریادی از وحشت کشیدم . او مرا بلعید زمانیکه از میان دندانهای تیز جانور عبور می کردم درد شدیدی را احساس کردم و بعد از میان یک لوله لزج عبور کردم . بسختی می توانستم نفس بکشم ، دیگر چیزی نفهمیدم . تا یک ماه بعد که در کابین ناخدا به هوش امدم .

جیمر بارتلی بمدت 15 ساعت در شکم نهنگ بود و به همین خاطر تمام موهای بدنش ریخت و پوست او به طرز غیر طبیعی سپید شد و تقریبا بقیه عمر خود را نابینا بود .

پرشکان بی شماری از سراسر دنیا برای معاینه بارتلی می امدند . و درباره تجربه باور نکردی او به بحث و تبادل نظر می پرداختند . او هیجده سال بعد از این ماجرا زنده ماند و بر روی سنگ قبرش بطوره مختصر درباره تجربه شگفت انگیز او نوشتند :
جیمز بارتلی 1904-1870 یونس عصر جدید

https://en.wikipedia.org/wiki/James_Bartley
دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 19:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. مرسی . جالب بود
البته کلا اون پست منطور من حضرت یونس یا این چیزا نبود.... ولی خب بازم جالب بود داستانتون
نوشته: فلاور از [ رومانی ]
سلام دلم برا کامنت گذاشتن تنگ شده بود بسته بودیش هیچ وقت تو این مدت ندیدم وقتی به کسی کمک کردی منت سرش بذاری یا سرزنشش کنی همیشه از امروز براش شروع کردی نمیدونم چرا خیلیا برات می نویسن که همش تو غم و اینایی ولی به نظر من نیستی ندیدم به کسی توهینی کرده باشی پدرومادرت جاشون تو بهشت یه فرزند صالح تربیت کردن
دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 17:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. نظر لطف شماست
در کل وبلاگ غمگینی دارم و اینم متاثر از زندگی واقعی خودمه که سعی کردم تو وبلاگم خودم باشم. که باز اینجا سعی میکنم خیلی هم خودم نباشم
غم جزیی از زندگی سالهای دور و نزدیک منه. و این یه واقعیته...