X
تبلیغات
رایتل

دنیایی به نام «من»

خواب بارون زده

متنی که اینجا میذارم یکی از متنهای خیلی زیباییه که خودم خیلی دوستش داشتم. خیلی وقت پیش این متن رو توی وبلاگ یکی از دوستان دیدم و تصمیم گرفتم توی وبلاگ خودم هم بذارمش. 


 فک کنم امشب سیل تهران و برداره، قطره های درشت بارون محکم به شیشه میخورن. بازم چشمام میسوزه، فک کنم مال گریه یه کم قبل باشه، دست خودم نیست، اشکم بی هوا سرازیر میشه، تقریبا کار هر شبم شده. با چند بار پلک زدن پشت سر هم سعی می کنم خطوط کتاب رو واضح تر ببینم اما انگار بی فایده س، یه نگاه به جلدش میندازم: فاوست ... خنده داره، با چه ذوقی خریدمش! فک می کردم دو هفته ای تمومش می کنم اما بعد یه ماه هنوز از مقدمه مترجم جلو تر نرفتم. میذارمش کنار تخت و دراز می کشم.

ببینم ساعت چنده؟ ای بابا گوشیم تو کیفمه و نای بلند شدن و تا اونجا رفتن نیست، حالا هر چی، چه فرقی می کنه

سرم بدجوری سنگین شده،حس می کنم هر لحظه پیشونیم از بقیه سرم جدا میشه، نمیدونم از عوارض قرصاس یا گریه زیادی. چیزی که مسلمه اینه که مقاومت تو این شرایط کاملا بی فایده س، تسلیم پلکام میشم و چشمام و می بندم، انگار به قعر یه چاه عمیق بی انتها سقوط کرده باشم از دنیای بیداری با سرعت نور دور میشم...

 

***

 

نور شدید آفتاب، با سماجت عجیبی از روی پلکام توی چشمم نفوذ می کنه

 ای وای ساعت چنده؟8 ؟

دیر شد که، همین که مثل برق از جا بلند میشم برای یک آن  یادم میفته امروز تعطیله!

دیشب از بس خسته بودم اصلا حواسم نبود سر و ته بخوابم تا صب آفتاب اینطوری توی چشمم نزنه، هنوز برای خواب وقت دارم، دوباره دراز می کشم، سعی می کنم چشمام و ببندم و یه امروز و یه کم بیشتر بخوابم. موهامو که دیشب بافتش باز شده از توی صورتم و دور گردنم باز می کنم و خیلی سرسری دمب اسبی میبندم که مزاحمم نباشه و وقتی بلند شدم راحت تر شونه بشه. دوباره چشمام و میبندم که بخوابم

 ای بابا، چقد امروز نور شدیده ، لحاف رو می کشم روی صورتم جوری که چشمام و بپوشونه و یه کم تاریک بشه بلکه بتونم بخوابم اما جام ناراحته، یه کم غلت میزنم تا میزون شه اما لحاف میپیچه دور تنم

 ای باباااا  اه

 بلند میشم و دوباره لحاف رو مرتب می کنم و می کشم روی صورتم، چشمام و میبندم، خب به نظرم بهتر شد، حالا می تونم بخوابم.

5 دقیقه بعد...10 دقیقه بعد... 15 دقیقه ... بیست دقیقه...

نه انگار فایده نداره خوابم نمی بره مطابق معمول؛ از بس هر روز صب راس ساعت ٥ بیدارم اینطوری بی خوابی میزنه به سرم ، ساعت بدنم تنظیم شده انگار، البته راستش یه مساله دیگه هم هست، وقتی شوق و انتظار با هم ترکیب میشن برنامه زندگیت ناخودآگاه جور دیگه ای پیش میره!

 بدون اینکه چشمام و باز کنم با دستم دنبال گوشیم می گردم، این روزا، من و گوشیم با هم می خوابیم و با هم بیدار می شیم، به شوق دیدن صب بخیرِ همیشگی طبق عادت با چشمای تقریبا بسته میرم تو صفحه مورد نظر... اسمش اولین اسم توی لیست این نرم افزاره ، بهم نخندین اما تنها اسم لیسته! راستش یه کم حساس شده بود واسه همین منم کلا همه کانتکتام و بلاک کردم! هر کی هم بهم پی ام میده یا یه جوری باهاش حرف میزنم که خودش راهش و بکشه بره یا اگه سماجت کنه بلاکش می کنم، عجیبه چون من خیلی تو محدودیت های این شکلی نمی گنجم، نمی دونم تو این مدت کوتاه چی بین ما گذشته اما برام مهمه که خم به ابروش نیاد...


 مث همیشه قبل بیدار شدنم برام صب بخیرم و گذاشته : 


"سلام سلاله آفتاب، سلام نور بی بدیل ... "


آخه می دونین، خودش که میگه یه کم شاعره! البته میدونم خیلی بیشتر از این حرفاس اما خب اهل ادا و ادعا نیست، همینش و دوس دارم. فقط خدا می دونه چقدر مست میشم با این چارتا کلمه ساده اما صادقانه و پاک!

یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم چهره ش رو تو آخرین باری که دیدمش به یاد بیارم، یه کم سخته چون تقریبا دو سه ماهی ازون وقت می گذره، خیلی درگیره،کلا زندگیش یه کم شلوغه، با اینکه خیلی برام سخته و هر روزم قد ماه ها برام طول میکشه اما با عشق تحمل می کنم، گفتم عشق؟؟!

نمیدونم چرا این کلمه رو به کار بردم، آخه من ازون آدمایی بودم که فک می کردم هیچوقت این حس و تجربه نخواهم کرد، فک می کردم  بوده و هست اما اونقدر نایابه که دیگه نباید انتظارش و تو زندگی روزمره داشت، اونم من که مدتهاست دلم رو با یه قالب یخی حصار بستم، شاید از ترس ، ترسی که به خاطر زندگی بین این همه گرگ درنده به نظرم خیلی هم بیراه نباشه؛ 

اما ... چطور براتون بگم داستان پیچیده این احساس و! 

بگذریم، خیلی مفصله اما همینقدر بگم که نه تیشه داره نه فرهاده اما ... دلم که هیچ، همه چیزم و تسلیمش کردم ... 

ازون روز اول که چشماش و دیدم، چشمم تو چشماش جا موند، دستم تو دست هاش.

صب بخیرش مثل مخدرِ اول هر صب ، شب بخیرش آخر هر شبم ... 

یه چیزی البته هست که گاهی ناراحتم می کنه، گاهی یادش میره که نفس صبح و شبم و به موقع بهم برسونه، یادش میره که موجودات روی کره خاکی اکسیژن بهشون نرسه میمیرن

فقط یادش میره ها، نه اینکه مث خیلی از مردها ی نامرد این دوره زمونه اداش باشه یا بخواد اذیتم کنه، نه اصلا، حتی یه اپسیلون بدی و زشتی تو وجود این آدم نیست. اصلا انگار که یاد نگرفته یا ابدا نمی دونه بدی چی هست یا نامردی کدومه...

نمی تونین تصور کنین چه لذتی داره تو رابطه ت اینقدر صداقت و اعتماد موج بزنه، نه اثری از دروغ باشه نه دورویی، نه حرفی از هم پنهان داشته باشین نه حسی پوشیده از هم

 نه تو ابراز علاقه دریغ داشته باشین نه تو تفهیم حس و حال و نیاز و نظر کمترین انرژیی صرف کنین...

 نمی دونین، واقعا نمی دونین چه حسی داره اینکه دستت رو توی دستی گذاشته باشی که بدونی هرگز رهاش نمی کنه، که بدونی نگاهش فقط و فقط به نگاه تو گره خورده و وقتی حتی تنهایی تو هر جمعی حاضر میشی اونقدر حضورش برات پر رنگ باشه که کمترین جای خالیی نمونه که یکی دیگه بتونه پرش کنه...

نمی دونین تکیه ینی چی، اونم واسه تن رنجور زخم خورده...

اونم تو این قحطی انسانیت...

اونم تو جامعه ای که کمتر دو نفری رو پیدا می کنی که حرف و منظور هم رو  بدون زدگی و کج فهمی، کامل و درست متوجه بشن!

 

 

صدای پیام بعدی میاد : "پاشو خوابالو"

خودمو لوس کردم و جواب ندادم

بعدی: "ینی هنوز خوابی"

باز جواب ندادم انگار صدا کردنش و دوس دارم

شروع کرد صدا کردن اسمم: "باران، باراان، باراااان"

دوباره و دوباره و دوباره

و دیگه طاقت نیاوردم: "جانم بیدارم تازه بیدار شدم با صدای پی ام تو"

میدونم راست نبود ولی دروغم نبود 

این روز ها حتی اگه ساعت ها از بیدار شدنم بگذره بازم روزم از صب بخیر های اون شروع میشه!

 

فقط خدا می دونه اندازه این دوست داشتن رو، احساس عجیبیه

انگار مسخ میشی، همه زندگیت میشه یه نفر، هر جا میری، هر کار که می کنی، به هر طرف که نگاه می کنی همه و همه در همین یک نفر برات معنا پیدا می کنه...

بازم چشمامو میبندم تا تصورش کنم 

چشماش و...  وقتی می خنده و صداش و... موقع ِ دکلمه شعری که خودش برام گفته ...چشمام و میبندم و ...

 

***

 

چشمام هنوز میسوزه ، سعی می کنم بازش کنم اما... از گریه دیشب هنوز سنگینه، انگار یه چیزی مث شن ریزه، زیر پلک هام ریختن. چقد سرم سنگینه، چه گیجی تموم نشدنی لعنتی و چه احساس مزخرفی از شروع دوباره روز

بدون اینکه چشمام و باز کنم با دستم دنبال قرص هام می گردم، این روزا با قرصام می خوابم و با اونا هم بیدار می شم؛ صدای نماز خوندن بابا میاد، هوا هنوز یه کم تاریکه اما باید کم کم از جام بلند شم وگرنه دیرم میشه...

 

 

 ***

صورتی نو از فریب را آموختم، به غایت زیبا، بس گران...

زین پس از هر آنچه زیباست نیز می هراسم.

 

از وبلاگ الهام خانوم. «زندگی از نگاه من» 

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: ورونیکا از [ اسپانیا ]
درود مجدد
1. این نوشته خیلی عالی بود و برخلاف فلاور عزیز، اتفاقا با توجه به اتفاقات دور و برمون خیلی هم ملموس بود؛ اینروزها آدمها نقاب های خیلی خیلی فریبنده و به قول این نویسنده عزیز به غایت زیبا رو به چهره شون میزنند و ...
2. الکی الکی جدی شد
3. تو پاسخ کامنت پست قبلی (چی شد!) احساس کردم از این که زیادی خوبم، ناراحتی خوب کلا من اینجوری ام. حد وسط ندارم. یا تو اوجم یا داغونِ داغون. وقتایی که داغون داغونم یعنی اتفاق خیلی مهمی افتاده و ترجیح میدم اصلا در جمع ظاهر نشم و میرم غیبت صغری و کبری و خدیجه سلطان و فاطمه سورا
وقتایی که بتونم با اون اتفاق داغون کننده، فقط سر سوزن کنار بیام؛ میشم شنگول و منگول و حبه انگور و حتی گاهی دیده شده خوشه ی انگور
البته ممکنه در خلوت، باز همونقدر داغون باشم ولی در جمع و به خصوص مجازستان که خیلی راحت میشه از همون نقاب به غایت زیباها بزنی، میزنیم بر صورت و میریم دلقک بازی
4. از این اسم ورونیکا دیگر خوشمان نمی آید و از کامنت بعدی، اگر عمری باقی بود و سعادت داشتی بیام و کامنت بدم با اسم واقعی خودمان کامنت خواهیم نهاد که امیدواریم یادتان مانده باشد که چه بود
یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 14:56
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر نیکی کبیر
منم موافقم. ایشون یکی از دوستان وبلاگی هستند که من مدتها قبل رفتم و این متن رو تو وبلاگشون دیدم که خودشون نوشته بودن. گفتم یه تقلبی کنم بزارمش بقیه هم ببینن.
نه بابا ما چرا ناراحت باشیم ما از خدامونه که دوستان غرق در خوشی و خوشبختی باشن. خوشی و خوشبختی واقعی و از ته دل. نه به قول تو فیلم و ماسک
امیدوارم با همه مشکلات زندگیت کنار بیای و بتونی واقعا خوشحال باشی
ما با هر اسمی که بیای و واسمون کامنت بذاری و بهمون سر بزنی خوشحال میشیم نیلوفر خانوم گل
نوشته: فلاور از [ ایران ]
سلام
بیشتر به داستان یا قصه شبیه تا واقعیت با یه نگاه دور و برمون می فهمیم
زیاد سخت نیست
.اگه تجربه ی واقعی کاربرا بود و اخرش ختم به یه واقعه ی خوب شده بود جذابیتش چند برابر بود دوست داشتن واقعیش به مثابه چند سال پیش اما تکنولوژیش مال همین دهه اس
یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 09:31
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه نوشته ادبی بود در کل. زیاد به واقعی و غیر واقعیش فکر نکردم. و مهم تر اینکه خودشون نوشته بودن.